علاقه گوهم به فرزاد!

در حال حاضر سخت ترین کاری که دارم میکنم چرخوندن بیزینس خودم و یا پروژه ای که داریم با این شرکته کار میکنیم و یا حتی مسئله شکایتم نیست؛ سرکله زدن با علاقه گوهم به فرزاده!

خورشید

دم غروبه، اون لحظه ای که آسمون نارنجیه و اندازه یه سر سوزن مونده تا خورشید کامل غروب کنه؛ هوا گرمه ولی با کم کم رفتن آفتاب دیگه داغ نیست، خسته شدیم، وسط یه جاده ام که سمت راستم یه زمین نسبتا سبز هست، یه تک درخت بزرگ و یه حصار فلزی که اندازه دو سه متر از جاده فاصله داره، سمت چپ ولی ی زمینه با علفزارای زرد. به هرجا نگاه میکنی نارنجیه، سکوته، یه حسی توی فضاست شبیه وختایی که بچه بودیم منتظر میموندیم آفتاب یکم بیاد پایین بریم تو کوچه بازی کنیم، اون ته تهای روز که دگ داشت غروب میشد و خسته بودیم و میخواستیم برگردیم خونه، حسش اونجوریه؛ حس تموم شدن، حس انتهای مسیر، حس ته یه شروع. حالا بیا این حس رو امتداد بده به انتهای تموم حس هایی که تو وجود یه آدمه، انگار این تموم شدنه نشون از تموم شدن کل قلب و روح و حس آدم باشه، انگار سکوت باشه خستگی ته روز باشه و حس تموم شدن. ولی خب یه آرامشی ام داره...دلم اینجوری شکسته، اینجوری غریبه، اینجوری داره توی این سکوت و تنهایی سر میکنه...

میدونم ولی

میدونم، خودم همه این حرفاو اون حرفارو میدونم! تازه یه چیزاییرم میدونم ک هیچکس نمیدونه ولی ولیییییی خب دلم شکست، ناراحت شدم...

فرزاد

مطمئن نیستم دید ک من اومدم و داشت از پشت شیشه منو نگاه میکرد یا اینکه اینا فقط جوریه که سلول های مغز من دارن تموم قضیه رو پراسس میکنن چون دوس دارن اینجوری باشه! خب بنظرم باید دوتا خط قرمز برای خودم در رابطه با فرزاد داشته باشم، یک اینکه بهش هیچ پیام غیر کاری ای ندم، دو اینکه هیچ نگاه یا توجهی ام بهش نکنم انگار وجود نداره، مگه فقط درمواقعی که باهم کار داریم...

فرزاد

فرزاد هیچ علاقه ای ب من نداره، هیچی نه حتی سر سوزن! تو چشماشم هیچی نیس، کلا رفیق طوره تا هرچیز دگ ای! باید با این واقعیت گوه کنار بیام 😂

ب***یی

نمیدونم اینکه یه خانواده ساپورتیو داشته باشی چجوریه اما خب نداشتنش رو میدونم. نداشتنش و در کیس من داشتن مخربش اینجوریه که برای انجام هرکاری حتی کوچکترین کارها به شدت بهت اضطراب میدن و میترسوننت، جوری که نفس کشیدن برات سخت میشه، بهت یادآوری میکنن که اگه اتفاق بدی بیوفته ما نه تنها پشتت نیستیم بلکه رو به روت هستیم، ما غول مرحله اول و آخریم. روراست بخوام بگم هر لحظه شما دارین با تمام وجودتون مث سگ میترسین. حالا آدما اینجور وختا دو دسته ان، یا میترسن و عقب میکشن و اون ترس رو برای تموم زندگیشون تحمل نمیکنن، یا مثل من همون کارایی رو میکنن که خودشون میخوان و در هر لحظه یه ترس همیشگی توی قلبشون میمونه، هیچوخت هیچوخت احساس آرامش نمیکنی، هیچوخت نمیتونی بفهمی حمایت داشتن چجوریه، خیبی بگاییه!

این روزها

دارم سعی میکنم با خودم ارتباط برقرار کنم، دارم سعی میکنم توجهمو از دنیای بیرون ببرم به دنیای درون...

خیره

چیزی که زیاد برام اتفاق میوفته، نگاه خیره مردهاست! میای به خودت میبینی نگاه ینفر روت سنگینی میکنه و میبینی که یکی همینطوری بهت خیره شده و حتی با نگاه تو هم چشم ازت برنمیداره! نمیدونم من آدم توی چشمی نیستم بیشتر نامرئی ام ولی گاهی اینکه به خودم میام و نگاه خیره یه مرد رو روی خودم میبینم حس میکنم یکی خلا دورم رو شکسته بدون اینکه بهش اجازه داده باشم!

امشب

رفته بودم تئاترش، تموم که شد توی سالن داشت با ملت عکس میگرفت. یه لحظه رفت و اومد و از جلوی من رد شد (منتظر اسنپ بودم) و زیر چشمی نگاهی بسیار عمیق کرد بهم، خیلی خیره توی چشمام، منتظر بود برم باش عکس بگیرم که خب علاقه ای نداشتم...از نگاهش خوشم اومد...

فرزاد

عاشقش نیستم فقط خوشم میاد ک دوسم داشته باشه! (آره تروما دارم و این یجور بیماری روانیه)

فرزاد

تا الان دوبار اسمم رو گفته، چقدر دوس دارم وقتی اسممو میگه!

فرزاد

خب پس قبول کنم که فرزاد فقط آدم خوبیه و میخواد کمکم کنه؟ دوستش هم همینطور؟ یعنی هنوز آدمای خوب توی دنیا وجود دارن؟ مجتبی شکوری به نقل از اون کتابه میگفت اگه میخواد یادبگیرید که با خودتون مهربون باشید باید برکردین به خاطره از کسی که یه روزی باهاتون مهربون بوده و اون حس رو به یاد بیارین، خب من هرچی توی گذشته ام کاوش کردم نتونستم چیزی پیدا کنم، کاری که فرزاد و دوستش دارن برام میکنن میتونه اولین مهربونی ای باشه که من دریافت کردم!

خسته

من اینطوریم؛ بده؟ خوبه؟ ب تخمدانم! حالا بین میلیارد ها ادم روی زمین منم اینطوری! دلیلی نداره بخوام عذرخواهی کنم! حالا ب تخمدانم ک خوشت نمیاد یا ناراحت میشی!

شب

یه ترسی دارم، ولی از طرفی ام یه حسی دارم که نمیدونم چیه، حس بد نیست، یه حس مثبت انگار یه چیزی به دست آورده باشم.

فرزاد

قلبم درد که نه، ولی داره هر روز خورد میشه! تحمل فرزاد رو این وسط ندارم...

فرزاد

فرزاد همون چیزیه که نباید باشه، همون چیزی ک نمیخوام باهاش رو به رو بشم! آدمی که به شدت باشخصیت و بامرامه و میخواد بدون چشم داشت کمکت کنه، آدمی که حتی باوجود اینکه میدونه من بهش حس دارم ولی سواستفاده نمیکنه! تو نگاهش امروز چیزی نبود...بود ولی خیلی کم...لبخند اولش...ولی واقع بین اگه باشم فرزاد یه شخصیت دولوپ شده داره که من ندارم. میتونه حتی تو این شرایط بات ارتباط بگیره...میتونه آدم حسابی باشه. کاری که باید بکنم اینه، باید احساساتم رو برای خودم نگه دارم، حق ندارم آرامش و روان آدم دیگه ای رو بهم بزنم بخاطر اینکه دوستدارم از من خوشش بیاد! بنظرم حداقل حق این آدم حسابی اینه که دیگه چیزی از سمت من نشنوه!

فرزاد

فرزاد خیلی باشخصیت، جنتلمن و بامرامه!

وایسا باهم

بعنی فرزاد انقدر خوب و آدم حسابیه؟

I missed the way we loved each other...

سندروم فرزاد ۲

همه چی همه تنهاییا همه چی بدون اون کوفته؛ چرا؟ چون حس میکنم انگار مهم اونه مهم حس اونه افکار اونه و کارای اون، اونه که مهمه و من مهم نیستم حالا اون آدم مهم داره به من اهمیت نمیده یا من بدون درنظر گرفتن این وضعیت دارم کارای خودمو میکنمو میخوام تنهایی خوش بگذره؟ نه اصلا نمیشه، نمیشه چون من مهم نیستم و الان باید تمام تمرکز روی اون آدمی باشه که من نتونستم تاییدش رو بدست بیارمو مال خودم کنمش و این وسط بیرون رفتنو خوش گذروندن یعنی دارم به این واقعیت که اون مهمه و من نه، بی توجهی میکنم. من باید زندگیمو تعطیل کنمو زانوی غم بغل بگیرم که یبار دیگه تموم کائنات درست مثل آدمایی که منو به این دنیا آوردن و به درستی منو ناکافی و بی ارزش دونستن، به من ثابت کرد که ببین، همونطور که اونا به درستی این کارو باهات کردن بهت ثابت شد که ناکافی و بی ارزشی پس بشین و از این غم بمیر! و اینجوری میشه که همه چی بدون فرزاد کوفته.

سندروم فرزاد

چرا درست وقتی که داشتم با همه این قضایا کنار میومدم فرزاد انقد منو جذب خودش کرد؟ بنظرم این عشق نیست، اینا کمبودای منه که نبودش توی وجود فرزاد شخصیتش رو برام جذاب کرده. دوس دارم ببینمش دوس دارم بدونم وقتی ب من نگاه میکنه از من خوشش میاد، یا یه حسی داره، دوستدارم تاییدش رو بگیرم، تایید اینکه دوست دارم و دوس دارم باهات باشم، اینکه بدونم حداقل یبار از ذهنش میگذرم. اینا بیماریهای روانی منه! اگه تاییدش رو بدست نیارم یعنی من کافی نیستم خوب نیستم، همونی که همیشه ازش ترسیدم، کافی نبودن، دوست داشتنی نبودن! نمیدونم این حفره رو چجوری باید پرش کنم، درست وقتی که فکر میکنم اوضاع تحت کنترل باید سندروم فرزاد پیش بیاد؟ سندروم فرزاد دقیقا همین شرایط گوهه.

فرزاد

این چند روز هرچی رفتم اونجا اول چک کردم ببینم هست یا نه، رنگ ناخونامو بخاطر اون عوض کردم، بخاطر اون آرایش میکنم یا تیپ میزنم، تموم حواسم وقتی به خودم نگاه میکنم به اونه. این چندباری که رفتم اونجا با این که دیدم نیست ولی هر صدایی که اومد حتی نزدیک به صداش یهو پریدم ببینم خودشه یا نه! حالم بد بود و فقط یه مکالمه چند دقیقه ای باهاش حالمو خوب کرد، عاشقشم؟

آخ قلبم...

دنیا

تا حالا انقد از آدما و این حرص دنیاشون بدم نیومده بود.

کافی

توی این قضیه من فقط پشتم به خدا گرمه، هیچکسو ندارم، نه کسی که حمایتم کنه نه کسی که برام کاری انجام بده. نمیدونم نتیجه شکایت و دادگاه چی میشه فقط دلم گرمه ک خدا حواسش بهم هست و کمکم میکنه، واسه همین شروع کردم...

تحمل

اگه علی قبول نکنه بهم تاییدیه بده احتمال اینکه به نتیجه نرسه دادگاه زیاده، اشکال نداره اگه به نتیجه برسه هم باز این فشاری که روی قلبمه از بین نمیره، از دنیا و قواعد آدماش بدم میاد. قلبم تحمل نداره.

قلبم

قلبم داره مچاله میشه، شنیده بودم آدما از این کارا میکنن، حق خوری in cold blood ولی تاحالا برای خودم اتفاق نیوفتاده بود. نفسم به سختی بالا میاد، یه چیزی داره نفسمو میگیره...

فرزاد

چرا تا وقتی فرزاد رو نبینم هیچی معنایی نداره؟ چرا زندگیم متوقف شده؟ چرا دیگه بهم خوش نمیگذره؟ چرا همه چی الان بند فرزاده؟!

محمد

دوسش دارم و برام خیلی عزیزه، ولی بچه‌ست، برای من خیلی کوچیکه و اصلا نمیتونه نیازی از من رو برطرف کنه! میتونم مث یه دوست کنارش باشم، میتونم هزاربرار حمایتش کنم میتونم پدرو مادرو همه کس و کارش باشم ولی؛ اون نمیتونه برای من جای خالی قلبمو پر کنه...

حفره

مثلا الان چرا انقد به فرزاد و اون رابطش حسودیم میشه؟ چون یه چیزی توی این ادم منو جذب کرد، تراپیستم میگه از جسارتش خوشت اومد، چیزی ک توی خودت ندیدی! دگ راستش اونقد تو مخم نیس فرزاد ولی انگار ب این خسش نیاز داشتم، اینکه بهم توجه کنه هرچند کم، رفت رو مخم چون من اونو یکمی آدم جسوری دیدم که زرنگه و بودن باهاش میتونه به یه دختر حس امنیت و حمایت بده؛ نه اینکه فرزاد بتونه به من این احساس رو بده، نه؛ ولی به اینکه این چیزیه که اون میتونه به یه دختر بده و من توی رابطه ام با محمد هیچوخت نداشتمش، این باعث حسادتم میشه! دلم میخواد حداقلش تایید این آدمو داشته باشم! این آدمی که جسوره و جذبش شدم حتی واسه یه مدت خیلی کوتاه، پسری که انقدر مرد هست که بتونه برای یه دختر دگ حامی باشه، پسری که زرنگه میتونه یه زندگی تشکیل بده (شما اینارو بکن حسرتایی که من توی رابطه کشیدم)، پسری که آینده مشخص داره...حتی همین الانشم من بیشتر از این آدم حس حمایت میگیرم تا مثلا از محمد!