میترسم
ناراحت شدم که باز یادشون بره. اصلا دلم میخواست که باز یادشون بره و من دلیلی برای دعوا کردن و ناراحت بودن داشته باشم تا شاید بتونم اینبار یکاری کنم سر کاری که توی اون دوسالم باهام کردن شرمنده بشن! من هنوزم بغض دارم، هنوزم کلی ناراحتم، چون هیچکس هیچوقت ازم عذرخواهی نکرد! و من غم دلی که شکسته شده بود رو خودم تنهایی تحملش کردم. رابرت پتینسن، هیچوقت اون شب رو یادم نمیره! شبی که قلبمو از سینه ام درآوردمو تیکه تیکه اش کردم. هنوزم درد میکنه. میترسم، ازشون میترسم، از محبتایی که وقتی میخواستم نبود از خودخواهی هاشون که حتی توی محبت کردن بهت هم خودشون رو بیشتر از تو درنظر میگیرن. میترسم که باز منو یادشون بره، میترسم که یادشون نره و نتونم این دختری که قلبش تیکه تیکه شده رو بهشون نشن بدمو انتقامشو ازشون بگیرم. از ردامی که میمونه و نگات میکنه، نمیفهمتت بهت محبت نمیکنه میترسم. میترسم چون تموم این سالا کرده تو سرم که من مقصرم، من ناتوانم، من حساسم، من مشکلم! ولی من مشکل نبودم، من تازه داشتم تجربه میکردم یادمیگرفتم و دلم محبت میخواست. محبتی که هیچوقت بهم ندادنش. گاهی فکر میکردم شاید وجود من اصلا خواسته نبوده، وگرنه چرا باید اینقدر منو عذابم بدن. من میترسم با همه وجودم میتزسم از خواسته نشدن. از دور انداخته شدن. از دوستداشتنی نبودن...