خیلی این روزا ناراحتم، خیلی تنهام، خیلی قلبم شکسته...

آمینو

ناراحتم ولی نمیخوام خودمو سرزنش کنم، من کاری رو کردم که هر آدمی میکرد و الانم ناراحت نیستم، اره سخته ولی خب زندگی همینه! میگذره این روزا...

آمینو

تمرین امروزم سنگین بود، دستام دارن میلرزن! یه چیزی ک این وسط توجهمو جلب میکنه اینه که از نظر من اون آدم چیپیه، بچه‌ست و خیلی سطح پایینه، اما اون خیلی راحت باهاش ارتباط میگیره و اوکیه و حتی مثلا بین من و اون انگار خیلی براش فرقی نیس! بعد یاد این افتادم ک حتی به نیکو هم ک رسما هیچکس یک ثانیه نمیتونه تحملش کنه هم سر داستان علی گفته بود باهم بریم پیشش! یا مثلا باش رفته بود شمال! کلا آدم همه‌جایی‌ایه حالا جالب تر از اون اینه که من فکر میکردم این اینارو میفهمه یا براش فرق میکنه! از اینکه این مدلی شده ناراحتم خب اما منطقی بهش نگاه کنم میدونستم همینه. راستش شرایط خیلیم متفاوت نبود واسم، اینکه اون دوسال اوکی بود حالم بخاطر اون رابطه بود، بعدشم ک تموم شد اینا بودن تنهاییمو پر کردن، حالا اینا نیستن و خب همینه ک اذیت میکنه ولی واقعیت اینه ک اینا هیچوخت نبودن...

استرس

حجم استرس این روزا داره ذره ذره مارو میکشه! معده درد عصبی نیز هم.

باشگاه

تنها جذابترین بخش زندگیم شده اون تایمی ک تو باشگاهم🦦

درد

با قلب شکسته و پر درد چه کنیم؟

درد

دل به آدم گرسنه که سالها داره از گرسنگی زجر میکشه رو با غذاهای رنگ و وارنگ آب میکنی بعد یهو میزاری میری؟ نشد که...

اسیر

من اسیرم، اسیر تموم چیزایی که با نداشتنشون زندگی کردم. این وابسته شدنم یا رها نکردنم از سر اینه که میخوام بالاخره ببینم غل و زنجیرایی که تموم عمر اسیرم کرده کجاست چه شکلیه چجوری میشه رها شد ازش! ولی نمیبینم...درد داره برام این ندیدن...این اسیری...

سه تا

سه تا بودیم ولی خب، اونا شدن دوتا، من یکی! نمیدونم از اینکه حرصش دراومده خوشحال باشم یا بخاطر اینکه خودشو دور کرده ناراحت! اینا آدمای خطرناکی‌ان اینا پشت سر هم حرف میزنن جلو روی هم میخندن...

سوگ

سوگ از دست دادن تعلق خاطر

Fuckin relief

هیچکس مثل خودش نمیتونست خودشو از چشمم بندازه!

هنوزم

فایده نداره! هنوزم نمیتونم با تنهایی کنار بیام، هنوزم به تنها چیزی ک فکر میکنم دیدن دوباره کیانه! پر از حس بد از غم از عقده، خسته شدم...تسلیمم...

کیان

چرا هنوز تیکه‌هات توی ذهنمه؟ حرفات رفتارت چیزایی ک من بهت گفتم! همش تو سرمه! چرا هنوز بات حرف میزنم اون گوشه شلوغ ذهنم آروم میشه؟ چرا دگ نه میخوامت نه روت حساب میکنم نه برگشتنت برام مهمه اما بازم دلتنگت میشم؟! من واسه کاری ک باهام کردی زیادی بچه بودم، زیادی ساده بودم، گناه داشتم...