سندروم فرزاد
چرا درست وقتی که داشتم با همه این قضایا کنار میومدم فرزاد انقد منو جذب خودش کرد؟ بنظرم این عشق نیست، اینا کمبودای منه که نبودش توی وجود فرزاد شخصیتش رو برام جذاب کرده. دوس دارم ببینمش دوس دارم بدونم وقتی ب من نگاه میکنه از من خوشش میاد، یا یه حسی داره، دوستدارم تاییدش رو بگیرم، تایید اینکه دوست دارم و دوس دارم باهات باشم، اینکه بدونم حداقل یبار از ذهنش میگذرم. اینا بیماریهای روانی منه! اگه تاییدش رو بدست نیارم یعنی من کافی نیستم خوب نیستم، همونی که همیشه ازش ترسیدم، کافی نبودن، دوست داشتنی نبودن! نمیدونم این حفره رو چجوری باید پرش کنم، درست وقتی که فکر میکنم اوضاع تحت کنترل باید سندروم فرزاد پیش بیاد؟ سندروم فرزاد دقیقا همین شرایط گوهه.