آسپرگر
دوسش دارم. اگه تموم بشه یه زخم عمیق روی قلبم میمونه. برای همیشه.
همه ما قبل از اینکه بدنمون توی خاک بره و واقعا بمیریم توی برهه های مختلف زمانی به شکل های مختلف قبلش یکبار میمیریم. درسته تنمون توی خاک نیست ولی کی میتونه بگه ما همه زنده ایم؟ برای من این مرگ یکباره اتفاق نیوفتاد، ذره ذره تیکه های وجودم مردن، طی سالها، یادمه بارهایی رو که یه اتفاق ناگهانی باعث شده خورد شم باعث شد بخش های زیادی از وجودم یکباره نابود بشه اما همیشه اینطور نبوده. طی چند سال گذشته سعی کردم همه تیکه های وجودمو کنار هم نگه دارمو روی پاهام بمونم. الان ولی باز داره اتفاق میوفته، داره باقی مونده های وجودم مرگ رو به چشم میبینه. عین وقتی که دارن ازت شیشه شیشه خون میگیرن، وقتی که کم کم داری بیحال میشی، داری حس میکنی انگار دارن همه جونتو از یجا میکشن بیرونو تو بیحال روی صندلی لم دادی...
از شدت استرس و عصبانیت و حال بد تموم سلولای بدنت تیکه تیکهی سرو مغزت میخواد منفجر بشه و یه چیزی مث یه لایه نازک اونارو کنار هم نگه داشته و لا به لای این تیکه های خرد و در حال انفجار، احساساتت، مثل یسری موجود شبیه مار دارم میخزن! این حسیه که وقتی کنارشونم وجودمو میبلعه. حالم بده کنارشون! دختر بچه من میترسه گریه میکنه فریاد میزنه...
هیچوخت نزاشت من حرف بزنم، هیچوخ نزاشت من تعریف کنم یا احساسمو بیان کنم! هیچوخ نذاشت چیزیو بروز بدم! از بدم میاد.
از شنیدن تعریفاتش از همه چی از همه کوچکترین مسخره ترین خاطراتش که گاییدمون انقدر تعریف کرد متنفرم!
اصلا نمیتونم کنازشون باشم. اصلا. به شدت بهم میریزم و میترسم. عصبی میشم و فقط دوسدارم فرار کنم.
I'm scared to death when I'm with them! when they are around! cuz it's always used to be MY FUCKIN TRIAL
این روزا توی جنگم. دارم خودمو نجات میدم. زجر داره، درد داره ولی خب this is what it is...
و اما محمد، اونروز درواقع اونشب که میشد فردا شب روزی که بهش گفتم و حال خودم خیلی بد بود، اومد دیدمش. راستش قبلش اینطوری بودم که جا میزنه و این رابطه رابطه ای نمشیه. اینجوری بودم که باید تمومش کنم؟ یعنی میتونم؟ دوستش ندارم که دارم به این حتی فکر میکنم؟. اونشب اومد باهام حرف زد و بین حرفاش وقتی داشتم نگاهش میکردم دیدم دوستش ندارم، میمیرم براش! نمیتونم بدون اون زندگی کنم و تبدیل شده به پایه محکم این خرابه و داره جلوی فرو ریختنشو میگیره. دوسش دارم، خیلی زیاد.
ترسم از اینه که بنظرشون خوب نرسم، این به نظرشون خوب نبودن منجر به این میشه که دوستم نداشته باشن! و دوست داشته نشدن...امان از دوست داشته نشدن...امان از کمبود محبت و عشق...
از فاطی خوشم میاد. به خودش میرسه، خیلی مثبته، مهربون و لارجه و کلا سخت نمیگیره. دوست داشتم تو زندگیم بود، دوست داشتم از این یتیمی در می اومدم. بیرون رفتن و خوشگذروندن باهاش حتما خیلی خوبه، میشه باهاش حرف زد ازش مشورت گرفت و باهاش یه ارتباط ساده داشت، بدون چالش بدون سنگینی تموم دنیا روی سینه ات...
حس میکنم این دو دل بودنم توی تصمیم گیری هم به اونا ربط داره! خب همیشه تایید اونارو میخواستم که الان ندارمش، حالا این میشه که تصمیم گیری سخته. ولی خب تصمیم گرفتم دیگه هربار دودل شدم به خودم یارآوری کنم که این حس از کجاست، علتش چیه و چرا باید ریشه کنش کنم!
بهش میگم؟ نه. باهاش میتونم عادی برخورد کنم؟ نه. ازش میترسم! هنوزم میترسم هنوزم روم تاثیر میزاره نمیتونم بی اهمیت باشم توجه نکنم. فکر میکردم همه دنیاس، خداس، همینجوری گذاشتم لهم کنه خوردم کنه تحقیرم کنه.
الان توی گوه ترین حالت ممکنم. البته نه درست که فک میکنم موقع های گوه تری هم داشتم ولی خب اگه یه میانگین بگیریم از تمام شرایطو اتفاقا توی تمام برهه های مختلف زمانی، این لحظه و این روزا هم میتونن توی رده بندی گوه ترین ها رتبه بالایی داشته باشن. شاید حتی بالاترین رتبه رو...شاید...
موقع تصمیم برای یه کاری همیشه یجورایی تایید اونارو میخوام! اگه این تایید نباشه ممکنه کلا بیخیال بشم یا اینکه با دودلی خودمو خفه کنم. اونا هیچوخ حامی من نبودن، توی هیچیو هیچ کاری. بیشتر بهم خندیدن یا جدی نگرفتنم! برای همین وقتی خواستم راهمو کارمو جدا کنم اولین چیزی که به جون خریدمش و ازش استقبال کردم طعنه هاو تحقیر شدنا بود. همین شد که الان اینجوری ام. من قبول کردم که تحقیر بشم که مسخره بشم، اینطوری دردش کمتر بود. اینکه حتی الانم برای تصمیمای خیلی کوچیک انقدر دودلم دلیلش همونه! من میترسم. من خیلی میترسم.
دیشب بهش گفتم، گفتم بنظرم این بزرگترین مانعه ممکنه. میدونم ناراحته و میدونم تا مدت زیادی توی خودشه ولی خب من باید چیکار کنم؟ برای من این لحظه شبیه پایانش بود. چون نمیدونم اصلا برای تغییرش کاری میکنه یا نه، اصلا میتونه تغییرش بده یا نه. حالم بده، حالم خیلی بد. توی این لحظه ست که شک کردم اصلا میخوام باهاش زندگی کنم یا نه، میتونم اینجوری ادامه بدم یا نه، شک کردم که اونی که توی ذهنم ازش ساختم از آیندمون ساختم درسته یا نه! من شک کردم حالم بده و کسیو ندارم که کمکم کنه. گاهی حس میکنم دارم خودمو گول میزنم شاید هیچکدوم از حسام واقعی نیست. شاید از اول دوسش نداشتمو فقط خواستم اون دردی رو که من کشیدم اون نکشه. ولی الان دیگه نمیدونم! همه احساساتم همه چی باهم قاطی شده. نمیتونم برم نمیتونم بمونم! بدجوری به کمکت نیاز دارم...
این من نیستم که دستاوردهامو نمیبینم! اونان که نمیبینن اهمیت نمیدن، اونان که راضی نمیشن و فقط دنبال یه چیز بالاترن؛ این من نیستم! "من"، خوشحاله از هرچی که داره از همه دستاورد هاش از بدو خوبش، "من" هنوزم ذوق اون زندگیو داره و میتونه تا آخر عمر با همون دستاوردش زندگی کنه! "من" فکر نمیکنه چیز کمیه! این فکرا فکر من نیست، فکر اوناست! بریزشون دور.
حالا میفهمم چرا انقدر تکیهگاه داشتن برام مهمه! چون هیچوقت نداشتمش، چون آتیتس بود ولی هیچوخت تکیهگاه نبود. همیشه داشت دستاورد هامو میشمرد، منتظر بود ببینه چیا به دست میارم تا دوستم داشته باشه. خودش هنوز بچهست هنوز ذوق داره (یاد اتفاقای مسکو) انقدر که نداشت من ذوق داشته باشم، نذاشت من تعریف کنم نذاشت من تکیه کنم. میفهممش ولی خب برام دردناکه. من نمیدونستم اونم نقص داره! درست مثل من.
اون موقع ها خیلی ضعیف بودم، اون موقع اینجوری بود که همش رو تخت بیمارستان بودمو آدما میومدن ترحمشون رو نسیبم میکردن، اشتباه برداشت نشه، من این ترحم رو میخواستم! دوستش داشتم؛ من رو زنده نگه می داشت. محبت! چیزی که نداشتم.
توی اون زندان گیر افتادم، هیچوخت تموم نمیشه هیچوخت آزاد نمیشم. آدمای اونجا به من احتیاج دارن، حرفام براشون مهمه چون من چیزایی رو میدونم که هیچکس نمیدونه، کارام براشون مهمه حتی کوچیکترین حرکتم. بهم توجه میکنن، اهمیت میدن، گوش میدن، منتظر میمونن تا طبق گفته من حرکت های بعدیشون رو انجام بدن! درسته با زندانی کردنم دارن منو آزار میدن و شکنجه میکنن ولی خب، این اون چیزی نیست که من میخوام؟ من ازش لذت میبرم. از این توجه و شکنجه. من زندانیم!
میگفت با ساطور افتادن به جونشونو بدون بی حسی تموم شخصیتشون رو قطعه قطعه کردن! با همیشه یه "ولی" گفتن. خوبی ولی اگه اونجوری بشی یا اونجوری نشی! خوبی ولی نمیشد اینجوری بشی؟!. منو هیچوخت نپذیرفتن و دوست نداشتن! دوست داشتن من خیلیییی قیدوشرط داشت، انقدر زیاد ک دگ خودمم خودمو دوس نداشتم. همیشه کم بودم همیشه باید بیشتر میبودم.
من ناقصم! شاید چهرهام ب اون خوبی که فکر میکنم نباشه! یکم وزنم زیاد باشه، موهام اونجوری نباشه که دوس دارم، موفقیت هام و دستاورد هام اونقدری نباشه که میخوام! شاید بخاطر اتفاق پاریس ازم ناامید شده باشن؛ شاید من همه این نقص هارو داشته باشم و خب دارم! ولی اشکالش چیه؟ دقیقا کیو و کی گفته ک من باید خیلیییی پرفکت باشم؟! خب ب تخمدانم که اینجوریه! اینجوریه دگ چیکار کنم! همینم خیلی خوبه! کی این چیزارو داره!
اینکه پیپل پلیزر بودنش رو مخمه انقد ک دلم میخواد باهاش تموم کنم نمیدونم فقط مسئله ام همینه یا اینه که میخوام چیزی ک مال منه ناقص نباشه! کامل باشه!