نجس
ما تو این مملکت داریم با ی مشت آدم بی شرف حیوون زندگی میکنیم که از مرگ رئیس جمهور مملکتشون خوشحال میشن! تف تو ذات پلیدتون! ذره ای شرافت ندارین.
ما تو این مملکت داریم با ی مشت آدم بی شرف حیوون زندگی میکنیم که از مرگ رئیس جمهور مملکتشون خوشحال میشن! تف تو ذات پلیدتون! ذره ای شرافت ندارین.
امروز قشنگ منو دومینیک همو جر دادیم، دعوای شدید، حتی دسترسی ها رو هم ازم گرفته بود! کلی دعوا کردیم بعد بین حرفا رفتیم سمت اینکه سیستم هایی که من طراحی کردم چین منم همرو اینجوری که بیا لاشی ببین چی برات طراحی کردم دهنت سرویس شه، پرزنت کردم، دیدم کم کم نرم شد متاسفانه! واقعا دلم میخواست قرارداد رو فسخ کنه، نمیخواستم من این کارو بکنم، حالا فعلا میمونم ببینم چی میشه. همش شده برام استرس!
میگفت وقتی داری از خودت و اینکه چقدر زندگیت و حالت خوبه و مشکلی نداری حرف میزنی، من هیچ حسی نمیگیرم! انگار یه گزارش گر داری از حال یه مصدوم توی بیمارستان حرف میزنه که این اتفاق و اون اتفاق افتاده ولی در نهایت. حال عمومیَش خوب است!
چرا حسودی کردی؟ چرا حرصت گرفت؟ فکر کردی تو نتونستی و جا موندی؟ دلت خواست همه بگن واو اونو ببین چقدر قوی عه و داره تو یه کشور دگ تنها زندگی میکنه؟ از اون واسه اینکه گفته بود این چه تصمیمی بود براش گرفتین حرصی شدی حالا میخوای ثابت کنی تصمیم خودته و هرکاری بخوای میکنی؟ مگه اینهمه تنها توی کشور دیگه زندگی نکردی؟ مگه خودت نبودی دوس داشتی برگردی و میگفتی هیجای دنیا باهم فرقی نداره؟ چرا هنوز حرص داری حسرت داری؟ چرا بهم میگی که ناتوانم؟ من اینهمه کار کردم حتی تونستم خودم تنهایی با اون همه غمی که داشتم با اون اتفاق وحشتناکی ک برام افتاد تنها اون سر دنیا کنار بیام و زندگی کنم! من همه کارایی که دوس داشتمو کردم خب همه تلاشمم کردم شاید قسمت نبوده چرا باید به من بگی ناتوان؟ چرا بازم برات کمم؟ چرا هربار اینو میزنی تو سرم؟ من همه تلاشمو کردم که قوی باشم حتی تو چشم بقیه! من خودمو تا سر حد مرگ زخمی کردم! چرا برات کافی نیست؟ بمیرم جون بدم راضی میشی؟ من خسته ام! از این جنگ خسته ام! میخوام زندگیمو بکنم! چرا باهام مهربون نمیشی؟
گاهی گیج گیجم! نمیفهمم چی درسته یا باید چیکار کنم. امشب حس کردم شاید زندگی باید همون هشت سال پیش موقعی که عاشق شدم و دردش تموم وجودمو سوزوند، تموم میشد! یا شاید همون روزی که دلم برای اولین بار بد شکستو فکر کردم قلبم تا طلوع فردا دووم نمیاره! همون روزی که صبحش داشتم به آسمون نگاه میکردمو میگفتم چجوری زنده ام! زندگی رو از اون وختا دگ دوس نداشتم...
چیزی که تو ذهنمه اینه که، نکنه باهاشم چون دوس ندارم دردی رو ک من حس کردم، حس کنه.