خورشید
دم غروبه، اون لحظه ای که آسمون نارنجیه و اندازه یه سر سوزن مونده تا خورشید کامل غروب کنه؛ هوا گرمه ولی با کم کم رفتن آفتاب دیگه داغ نیست، خسته شدیم، وسط یه جاده ام که سمت راستم یه زمین نسبتا سبز هست، یه تک درخت بزرگ و یه حصار فلزی که اندازه دو سه متر از جاده فاصله داره، سمت چپ ولی ی زمینه با علفزارای زرد. به هرجا نگاه میکنی نارنجیه، سکوته، یه حسی توی فضاست شبیه وختایی که بچه بودیم منتظر میموندیم آفتاب یکم بیاد پایین بریم تو کوچه بازی کنیم، اون ته تهای روز که دگ داشت غروب میشد و خسته بودیم و میخواستیم برگردیم خونه، حسش اونجوریه؛ حس تموم شدن، حس انتهای مسیر، حس ته یه شروع. حالا بیا این حس رو امتداد بده به انتهای تموم حس هایی که تو وجود یه آدمه، انگار این تموم شدنه نشون از تموم شدن کل قلب و روح و حس آدم باشه، انگار سکوت باشه خستگی ته روز باشه و حس تموم شدن. ولی خب یه آرامشی ام داره...دلم اینجوری شکسته، اینجوری غریبه، اینجوری داره توی این سکوت و تنهایی سر میکنه...