سندروم فرزاد ۲
همه چی همه تنهاییا همه چی بدون اون کوفته؛ چرا؟ چون حس میکنم انگار مهم اونه مهم حس اونه افکار اونه و کارای اون، اونه که مهمه و من مهم نیستم حالا اون آدم مهم داره به من اهمیت نمیده یا من بدون درنظر گرفتن این وضعیت دارم کارای خودمو میکنمو میخوام تنهایی خوش بگذره؟ نه اصلا نمیشه، نمیشه چون من مهم نیستم و الان باید تمام تمرکز روی اون آدمی باشه که من نتونستم تاییدش رو بدست بیارمو مال خودم کنمش و این وسط بیرون رفتنو خوش گذروندن یعنی دارم به این واقعیت که اون مهمه و من نه، بی توجهی میکنم. من باید زندگیمو تعطیل کنمو زانوی غم بغل بگیرم که یبار دیگه تموم کائنات درست مثل آدمایی که منو به این دنیا آوردن و به درستی منو ناکافی و بی ارزش دونستن، به من ثابت کرد که ببین، همونطور که اونا به درستی این کارو باهات کردن بهت ثابت شد که ناکافی و بی ارزشی پس بشین و از این غم بمیر! و اینجوری میشه که همه چی بدون فرزاد کوفته.