اذیتم کرد!

خوابشو دیدم! داشتم ازش گلایه میکردمو گریه میکردمو بغلش کرده بودم! صب ک پاشدم تا غروب همش حسش باهام بود. دلتنگیش اذیتم کرد امروز. در عین حال که نمیتونم بخاطر کاری که باهام کرد ببخشمش و حرفایی هم ک‌ بهم زد شدیدا آزارم میده، دلم براش شدیدا تنگ میشه و دوسش دارم!

رفاقت

از دوستاو دوستیا خسته ام! نه از اون مدل خستگیا ک هی غر بزنی نق بزنیو بعد یه مدت هم تموم بشن؛ از اون مدل خستگیا که حتی حال ی کلمه بیشتر گفتن یا یه قدم بیشتر رفتن رو نداری.

زندگی

اینطوری نیست که دردا خوب بشن زخما خوب بشن یا مثلا یادت بره دردش کمتر بشه! اینطوریه که هنوزم دلم میخواد بمیرم!