ترس

اون ترسی بود که وقتی بچه بودیم یهو ی جای شلوغ مادرمونو گم میکردیم تموم وجودمونو میگرفت، اون ترس، من سالهاست دارم توی اون ترس زندگی میکنم. هیچوقت کسی پیدام نکرد، تنها موندم توی این ترس. حالی که دارم اینه، سالهاست...

بعد از ثبت سند

هنوزم استرس میگیرم، میترسم، خیلی میترسم! میدونم دلیلش چیه میدونم تقصیر من نیست و میدونم تموم چیزایی که بهشون فکر میکنم اتفاق نمی افتن، ولی بدجوری قلبم میترسه! یه ترس شدید از اعماق وجود.

صدا کن مرا، صدای تو خوب است...

بانک سامان

حالم بده چون اون حالش بده! چون بی اعصابه. خسته شدم انقدر من مواظب حالش بودم؟ چیم من؟ مادرش؟ بچه‌س خیلی بچس، بچه مامانش. اصلا بزرگ نشده. حالمو بد میکنه، پشتمو خالی میکنه. نمیخوام کنارش باشم.