بعد از اون اتفاق دیگه اینجوری نبودم که بگم داغون شدم یا شکستم، با خودم اینجوری شدم که بیا کمکت میکنم سلول به سلول بدنتو کنار هم نگه داری، اون تمام تیکه هایی از وجودتم که شکست و ریخت و نابود شد رو ولش کن! دو سال طول کشید تا تونستم باش کنار بیام! تا تونستم تیکه های وجودمو از کف خیابونای استانبول جمع کنم! از پاریس بیزارم! از استانبول متنفرم و اون سایه سیاهی رو که اون سیلی محکمو‌ زد تو گوشم، پیداش میکنم!