رو نگین کراش زدم ![]()
بستری
بی دفاع بودنش، دریافت محبت زیاد بدون اینکه بخواد، گرفتن توجه کامل بازم بدون اینکه بگه یا بخواد، مراقبت شدن، توقع نداشتن ازش (چون قاعدتا روی تخت بیمارستانه). محبت بی منت، حالا چرا بی منت؟ چون اون آدمای دورش دوست و آشنا و خانوادش نیستن، اونا فقط مراقبشن تا حالش خوب بشه و بتونه اونارو به خواستشون برسونه، یجورایی معاملهست پس دلسوزیای در کار نیست اما در عین حال اون انقدر حالش بده که با همه حرفایی که زدم میتونه توجه و محبت اونارو داشته باشه. اونا میدونن که ضعیف نیست میدونن که نیازی نداره برای همین اون میتونه محبتشون رو دریافت کنه. نمیدونم ولی در رابطه با اونا دیگه اون خجالت و حس بدی که ممکنه از آدمای نزدیکش بگیره رو نداره. با آغوش باز و بی دفاع روی تخت بیمارستان از محبت و توجه اونا تغذیه میکنه! دلش خوشه به اون آدمی که وقتی میبینه دکتر و پرستارا بالای سرشن و دارن آرومش میکنن تا از شدت درد و حال بد نمیره، دستشو محکم میگیره تا آرومش کنه! و این همه دنیای اونه! شبیه به دریچه قلبی که باز شده و منتظر دیدن یه آشناست...
اینکه باز به این وضع افتادم اصلا خوب نیست. حالا چه وضعی؟ این وضعی که پر شدم از نیاز، نیازی که سعی میکنم با خیال پرش کنم و نمیشه. درموندهام کرده :)
وزنم خیلی وقته دیگه پایین نیومده با اینکه لاغر شدم، بدنم داره عضله میگیره، بعد دو سال جر خوردن بالاخره دارم تغییر میبینم توی بدنم عضله هام یکم مشخص شدن! حالا نکته تخمی اینکه فکر اینکه بخوام با همچون آدمی برم تو رابطه تنها چیزیه که باعث میشه بخوام رژیمم رو سخت تر کنم که بدنم بهتر بشه! واقعا گوه تو این وضع ![]()
Heart container
من هویتمو داشتم باهات تعریف میکردم، الان تو دیگه نیستی، من بازم ناقص شدم...
آشنا
یادمه اون اوایلی که تازه از ایران رفته بودم، اون هفته های اول تنهایی، دلم یه چیز آشنا میخواست یه صدای آشنا که باهام حرف بزنه قصه بگه و قلبمو آروم کنه، خیلی دلتنگ بودم، فکر میکردم برگردم ایران دلتنگیم برطرف میشه، فک میکردم دلتنگی بخاطر دوریه...برگشتم دیدم نه بازم اذیتم میکنه...
آتیتس
اون مرد زندگی منه و ببین چطوری با رفتار بدش با اخم و عصبانیت بیجاش دختر بچه منو ترسونده و پرش کرده از ناامنی و حس منفی! چرا؟ اینهمه فکر منفی اینهمه حس بی پناهیو بخاطر اخمش که دلیلشو نمیدونم! بخاطر ترسی که منو یاد دعواهاو عصبانیتای قدیمش میندازه، بخاطر آرامشو قوت قلبی که هیچوخت بهم نداده. ترس، ترسی که شبیه به در و پنجره خراب و باز مونده یه کلبه کاه گلی قدیمی وسط یه طوفان میمونه، کل کلبه رو درگیر جهنم طوفان میکنه. قلبم ترسیده، یخ زده. یتیم شده.
تنهایی
وجودم دوتا بخشه، یه بخشیش یه دختر بزرگه که مستقله و با تنهایی مشکلی نداره و راستش انقدر ناامیدو خسته س که دیگه حوصله آدم جدید هم نداره ولی یه بخشیش یه دختر بچه کوچیکه که هیچوخت دوست نداشته تنها باشه، دوست داشته کلی دوست و رفیق داشته باشه و همیشه از تنهایی فرار کرده، اون دختر بزرگه رو همین دختر کوچیکه ساخته! قوی تنها مستقل، تا زنده بمونه! زنده مونده تا الان که وجودش شده دو بخش...
تنهایی
چرا بهشون حسودیم شد؟ چون باهمن، زندگی دارن، قوانین خودشون نقشه خودشون! باهم میرن سفر، شاید چون حس کردم اون یه نفرو داره که حمایتش کنه. یه نفر که پشتشه که میتونه بهش بگه نترس خیالت راحت من هستم! یه نفر که من هیچوخت نداشتم...برای همین حسودیم شد! اون دختر بچه توی وجودم دلش خواست قسمتی از این اتفاق باشه تا شاید اونم بتونه ازش سهمی داشته باشه! همه اون اتفاقای توی استانبول از اون قرار با لیتوانیایی ها توی رستوران و سرگرم شدنم با قرارداد کاری یا اون موقع توی اتوبوس همش برای همین بود، خواستم منو اتفاقی ببینن، که بتونم اینجوری یه قسمتی از اون اتفاق باشم.
حس مرده
یادمه اون قدیما که فکر میکردم رضا میتونه آدمی باشه که بتونم بهش نزدیک شم، همون روزایی که ازش خوشم میومد هربار که بهش پیام میدادم یا منتظر پیامش بودم خیلی برام حس خاصی داشت، نزدیک شدن بهش حرف زدن باهاش برام حس خوبی بود، اونم از من خوشش میومد ولی هیچوخت بهم نگفت، وقتی رفتم از اونجا، همه چی برام مردو تموم شد، بعده ها دیدم نه تنها ازش خوشم نمیاد بلکه از نظرم آدم چیپیه! الان بعد چهار پنج سال دیگه حسی بهش ندارم کلا همه حسی که من بهش داشتم خلاصه میشد توی سه چهار ماه کار کردن باهاش و تموم! الان داشتم بهش پیام میدادم و منتظر خبرش بودم که یاد اون وختا افتادم، حسی که بهش داشتم، چشمم که به گوشی بود تا جواب بده...
مرگ رویا
راستش حس میکنم وقتی فکر کردم عشق یبار اتفاق میوفته، درست فکر کردم. حس کردم دیگه قرار نیست حسی رو تجربه کنم. نمیدونم چجوری باید بهش بگم که چندوخته دیگه نمیتونم به چشم آدمی که میخوام باهاش ازدواج کنم ببینمش! که دیگه نمیتونم تصور کنم بخواد شوهرم باشه. که با اینکه خیلی دوسش دارمو برام مهمه اما نمیتونه برای من کافی باشه. این حقیقتی که داشتم تمام مدت خودمو راضی میکردم که همینه وحتی لباس عروس و وسایل خونم رو هم انتخاب کرده بودم، فرو ریخت! بچه بازی بسه، اون نمیتونه مرد زندگی من باشه. نمیدونم ولی ناامیدم، چرا باید انقدر تنها بمونم و تنها باشم؟ سختمه...
تنهایی
هنوز زندانیه. درسته که تمام اون دنیا جلوی چشماش داره رنگ میبازه ولی خب...فکر کن ۱۶ سال یه جا زندانی باشی، توی تموم اتاقاش راهروهاش زندگی کرده باشی، با تمام آدماش خو گرفته باشی، مگه میشه آزاد شد؟ حالا اگه بگذریم از زندانی که توشه، میرسیم به مرضی که توشه! درد اینجاست که توی دنیاش هیچی تایید نمیشه مگه یه نفر از بیرون تاییدش کنه! مرضش اینه که هنوز دنبال توجه و تایید آدماییه که قبولشون داره، توجه اونا براش مهمه، حالا تهش که چی؟ هیچی تو چشم اون آدمو این آدمم همونجوری به نظر میرسه که دوستداره، خب بعدش چی؟ تو ذهنش اینه که باعث میشه اون آدما دوسش داشته باشن و در نتیجه تنها نمیشه. تنهایی. امان از تنهایی. حالا مشکل اینه که هرجوری هرچیزی پیش بره اون بازم تنهاست، خیلی اهمیت نداشته که چیکار کنه، یا آدما چقدر دوسش داشته باشن، نتیجه تنهایی بوده، انگار هیچوخت نشده با زور و تلاش کسیو کنار خودش نگه داره. پس چرا ناامید نیست؟ چرا بازم براش مهمه؟ چرا بازم بهش فکر میکنه و توی سرش هزارتا سناریو میچینه که بتونه اون تایید رو بگیره؟
دلم برای اون بچه ای که قراره به دنیا بیاد و زیر دست این آدم بزرگ بشه میسوزه! اخلاقش نکبته، یه عالمه مشکل روانی داره که اصلا متوجهشون نیست.
سکوت
مشکل این نیست که درس میخونه، مشکل اینه که انقدر هیچی نداره وقتی یه چیزی میاد توی زندگیش تبدیل میشه به اون! مثلا تبدیل میشه به درسش، تبدیل میشه به اون اتفاق جدید و دیگه هیچ کاری ازش برنمیاد...وجودش توی زندگیم کمرنگه، خودش خودشو حذف کرده. ناراحت کنندست.
Joker
هربار میبینمش یاد یه چیزی میوفتم که نمیدونم چیه، یه آدمی که چهره اش یادم نمیاد ولی، حسش بازوها و بغل مردونه اش توی ذهنمه، بهم یه حس خوبی میده. ولی هیچی بیشتر از این یادم نیست، چند روز پیش اولین بار اتفاقی دیدمش و بعد از دیدنش یهو تمام اینا هجوم آورد توی سرم. دو سه بار دیگه ام دیدمش، هربار که میبینمش دوباره اتفاق میوفته ولی کمرنگ تر. حسش خوبه، خیلی خوب.
خدا
حالم خوب نیست، دلم میخواد جمع شم تو بغل یکی. راستش از این حرف دنبال یه حسی ام، اون حسی که وقتی بچه بودیم و میرفتیم تو بغل مادرامون و انگار تو بغل خدا بودیم! جم شم یه گوشه تو بغل خدا و بعد دیگه انگار هیچ مشکلی وجود نداره...من از این یتیمی خسته شدم...
ترس اصلیمون
گفت باید ببینیم ترس اصلیمون چیه. ترس اصلی من؟ زندگی با سیمیا، تویی که نمیدونم چجوری باهات تا کنم! لباس عروسی ای که انتخابش کردم و دیزاین خونه ای که توی ذهنم کاملش کردم! قاطعیتی که توی تو نمیبینمو، مردی که توی زندگیم نیاز دارم تا بشه روی مردونگیش و تکیه گاه بودنش حساب کرد و الان وجود نداره! ترس من آینده ایه که باهات ساخته بودم ولی یه دلخوشی و وهم بیشتر نبود. ترس من ایناست...
گوه توش
یه عمری هیچ خری، تاکید میکنم هیچ خری! نیومد مارو بگیره. تا اینکه دیگه مجبور شدیم یادبگیریم مستقل و پولدارو کوفت و زهرمار باشیم تا تنهایی بیشتر از اینی که داره زجرمون میده، زجرمون نده! حالا الان که یه خری پیدا شده مارو بگیره، مشکل اینه که دیگه ما زیادی مستقل و فلانو بیساریم! گوه توش.
دارم دیوونه میشم
دوسش دارم خیلی زیاد، اصلا تحمل ندارم حتی ببینم که ناراحته، بهترین رفیق و پارتنره، اما، نه برای ازدواج! و این داره دیوونه ام میکنه. هیچ وخ هیچ حمایتی ازش نگرفتم، هیچ مردونگی ای...مهربونه دوسش دارم، برام همه کاری میکنه منم همینطور ولی، من نمیخوام شوهر اون باشم! اونم نمیتونه شوهر من باشه.
Not mad! Fuckin rage
خیلی عصبانی ام، خیلی زیاد! یک هفته ست که دارم دیوونه میشم. تقریبا با هرکی که کوچیکترین برخوردی باهام داشته دعوا کردم! تموم هفته ام شده خشم بغض و گریه. توی باشگاه حسابی دعوام شد! امروزم باوجود اینکه میخاستم بیخیال شم دوباره کلی پریدم به همه. سر ارسال این بسته هه تقریبا سه روزه دارم دعوا میکنم. یه چیزی توی وجودمه که میخواد همه چیو بزن خورد کنه همه چیو نابود کنه. حالم بده.