یادمه اون قدیما که فکر میکردم رضا میتونه آدمی باشه که بتونم بهش نزدیک شم، همون روزایی که ازش خوشم میومد هربار که بهش پیام میدادم یا منتظر پیامش بودم خیلی برام حس خاصی داشت، نزدیک شدن بهش حرف زدن باهاش برام حس خوبی بود، اونم از من خوشش میومد ولی هیچوخت بهم نگفت، وقتی رفتم از اونجا، همه چی برام مردو تموم شد، بعده ها دیدم نه تنها ازش خوشم نمیاد بلکه از نظرم آدم چیپیه! الان بعد چهار پنج سال دیگه حسی بهش ندارم کلا همه حسی که من بهش داشتم خلاصه میشد توی سه چهار ماه کار کردن باهاش و تموم! الان داشتم بهش پیام میدادم و منتظر خبرش بودم که یاد اون وختا افتادم، حسی که بهش داشتم، چشمم که به گوشی بود تا جواب بده...