تنهایی
چرا بهشون حسودیم شد؟ چون باهمن، زندگی دارن، قوانین خودشون نقشه خودشون! باهم میرن سفر، شاید چون حس کردم اون یه نفرو داره که حمایتش کنه. یه نفر که پشتشه که میتونه بهش بگه نترس خیالت راحت من هستم! یه نفر که من هیچوخت نداشتم...برای همین حسودیم شد! اون دختر بچه توی وجودم دلش خواست قسمتی از این اتفاق باشه تا شاید اونم بتونه ازش سهمی داشته باشه! همه اون اتفاقای توی استانبول از اون قرار با لیتوانیایی ها توی رستوران و سرگرم شدنم با قرارداد کاری یا اون موقع توی اتوبوس همش برای همین بود، خواستم منو اتفاقی ببینن، که بتونم اینجوری یه قسمتی از اون اتفاق باشم.