زندانی
توی اون زندان گیر افتادم، هیچوخت تموم نمیشه هیچوخت آزاد نمیشم. آدمای اونجا به من احتیاج دارن، حرفام براشون مهمه چون من چیزایی رو میدونم که هیچکس نمیدونه، کارام براشون مهمه حتی کوچیکترین حرکتم. بهم توجه میکنن، اهمیت میدن، گوش میدن، منتظر میمونن تا طبق گفته من حرکت های بعدیشون رو انجام بدن! درسته با زندانی کردنم دارن منو آزار میدن و شکنجه میکنن ولی خب، این اون چیزی نیست که من میخوام؟ من ازش لذت میبرم. از این توجه و شکنجه. من زندانیم!