خواب سگی
خواب بد دیدم، دیدم دوستم مرده اونم بخاطر حرفایی ک من از سر دلسوزی بهش زدم! دیدم مار توی خونمونه! خیلی حالم بده دیشب تا صب هرچی چشم گذاشتم رو هم خواب بد دیدم.
خواب بد دیدم، دیدم دوستم مرده اونم بخاطر حرفایی ک من از سر دلسوزی بهش زدم! دیدم مار توی خونمونه! خیلی حالم بده دیشب تا صب هرچی چشم گذاشتم رو هم خواب بد دیدم.
دلم مرد میخواد! شده دلت عمیقا و شدیدا مرد بخواد؟ دست مردونه صدای مردونه موهای مردونه، خلاصه مرد...
فک کن این قلاب ماهیگیریا گیر کنه یجای بدنت هی کشیده بشه، کبود بشه زخمی بشه و خون بیاد، فکر کن به اون درد و اون کبودیه، حالا نه اینکه زیاد باشه ها ولی مگه میشه بیخیال این دردی شد که هر لحظه داره گوشتت رو میکشه که کبود شده و داره درد میکنه! کیان واسه من همچین چیزیه، خون نمیاد دیگه زخمش تازه نیست ولی داره درد میکنه، کبود شده، میخوام بیخیالش شم ولی این قلاب لنتی در نمیاد! چیزی که داشتم بش فکر میکردم اینه که شاید قراره اینم یکی از اون زخمایی باشه که خوب نمیشن، که قراره توی کلکسیون دردا و زخما با خودم حمل کنم، از اون کلکسیونای درد و زخمی که هممون داریم؛ به این فکر میکردم که شاید وقتی دارم به زخمای قلبم نگاه میکنم باید اینم کنار بقیه ببینم...شاید اینم یه نوعشه...
یاد ده سال پیش افتادم، وقتی برای اولین بار عاشق شدم، حسی که هیچوخت دیگه با اون شدت تجربه اش نکردم، یادمه خیلی برام سخت بود، سه سال تموم شب و روز زجر کشیدم و دردم کم نشد و بعد اون سه سال جهنمی یه سالی طول کشید تا اون درد و زجر برام تموم بشه؛ اون اتفاق قلبمو زخمی نکرد، یه تیکه از قلبمو کند و جدا کرد! اره زخم قلبم خوب شد ولی خب آخه کیه که قلبمو ببینه و نگه این تیکه قلبتو کی و چرا از دست دادی...
مشکل از اونجایی بود که دخترک یادگرفته بود برای اینکه بتونه عشق و محبت مادری رو داشته باشه باشد اونو گدایی کنه! باید استاندارد های مشخصی رو داشته باشه، قرار نیست بدون تلاش و بدون معذرت خواهی و خلاصه بدون کسکشی دوست داشته بشه، باید دنبالش بدوعه باید با سایلنت تریتمنت ها کنار بیاد باید بفهمه آنالیز کنه وجودشو قربانی کنه تا بتونه ذره ای محبت دریافت کنه.
دلم براش تنگه، خیلی زیاد؛ همینم شد که بش پیام دادم که بیخیال هرچی که شده که من میخوام خوبیاتو ببینم نه بدیا! ولی خب الان دیگه راستش از دویدن دنبال آدما خسته شدم، نه که نحوام نه که همین الانم فکر اینکه کاش میشد یجوری باش حرف بزنم نیاد تو سرم، فقط اینکه انقدر خسته شدم که دیگه حال و حوصله این کارارو ندارم...مثلا اون شب هم دلم میخواست به کیان زنگ بزنم که برم پیشش ولی اصلا حال و حوصله این کارو نداشتم، جسمی منظورم نیستا، روحی، روحم خستس...جونم غم داره...
پس هنوز برنامه ادامه داره! هنوز بازیاش تموم نشده، هنووووووز تو مغزم رژه میره. حس میکنم همینه ک این در بسته باز نمیشه
چرا باید دلت گیر یه چیزیو کسی باشه که چشمات دیگه هیچیو نبینه! چرا باید انقدر گرفتار باشی...ازش بریدم دوسش ندارم ولی همین که باش حرف میزنم یه حس خوب عین مخدر تو مغزم میپیچه! گیر کردنش این مدلی تو مغزم داره درد میکنه...کبود شده قلبم...