یاد ده سال پیش افتادم، وقتی برای اولین بار عاشق شدم، حسی که هیچوخت دیگه با اون شدت تجربه اش نکردم، یادمه خیلی برام سخت بود، سه سال تموم شب و روز زجر کشیدم و دردم کم نشد و بعد اون سه سال جهنمی یه سالی طول کشید تا اون درد و زجر برام تموم بشه؛ اون اتفاق قلبمو زخمی نکرد، یه تیکه از قلبمو کند و جدا کرد! اره زخم قلبم خوب شد ولی خب آخه کیه که قلبمو ببینه و نگه این تیکه قلبتو کی و چرا از دست دادی...